تبليغاتX
همه چیز تنها یک چیز است
همه چیز تنها یک چیز است

لطفا کمی مکث کنید !!!

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

دوشنبه نهم دی 1387-1:3 قبل از ظهر -المیرا

 

سرد بود . باد می آمد. هیچ کس آن جا نبود . کسی ندید اما خودم دیدم . کسی نفهمید اما خودم فهمیدم .

× کاش , ای کاش عکس کافکا به دیوار نبود , با آن چشم ها ...

   - زندگی ماشینی

   - مسخ

   -  تغییر اندازه ی شخصیت  !!!

 × کاش , ای کاش فلسفه ای که در ذهنم جولان می داد اگزیستنسیالیسم نبود ...

   - من انتخاب های خود هستم .

   - من آزادی خود هستم !

   - حیات انسان در آن سوی دوردست یاس آغاز می شود.

   - آدمی فقط در لحظه ی تصمیم واقعا انسان می شود .

   - دروغ یک رفتار متعالی است .

× کاش , ای کاش افسانه ی سیزیف کامو بر میز سرد و کثیف کنارم نبود ...

   - آغاز اندیشیدن سر آغاز تحلیل رفتن است .

   - ما پیش از آن که به اندیشیدن خو کنیم به زیستن عادت می کنیم .

   - آن چه موجب بحران می شود همواره کم و بیش مهار ناشدنی است .

   - این تنها ظاهرها هستند که می توانند خود را بنمایانند و در محیط احساس شوند .

   - انسان برای دستیابی به ناممکن ها است که به سوی پروردگار کشیده می شود و خود می تواند پاسخ گوی ممکن ها باشد .

× کاش , ای کاش ... !

کسی ندید اما خودم دیدم . کسی نفهمید اما خودم فهمیدم زیرا همه چیز با خود آگاهی آغاز می گردد .

خستگی در پایان فعالیت های زندگی ماشینی قرار دارد و مقدمه ایست بر خود آگاهی انسان . خستگی انسان را هشیار می کند , پیامد را بر می انگیزد . پیامد بازگشت ناخودآگاه است به زنجیره ی بیداری حتمی و بیداری در نهایت و با گذشت زمان به خود کشی یا سلامت می انجامد .

 

مكتوب براي هميشه |

یکشنبه یکم دی 1387-4:0 قبل از ظهر -المیرا

 

احساس می کنم که می شناسمت

اما نمی دانم چگونه !!!

اما نمی دانم چرا !!!

می بينم که مرا احساس می کنی

همراه با من گريه می کنی

برايم حاضر به مردن بودی .

می دانم که به تو احتياج دارم

تو را می خواهم

تا تمام دردهايم را فراموش کنم .

در درونت

نمی توانی پنهان شوی .

می دانم که تلاش می کنی

تا کسی باشی که نمی توانی آن گونه باشی

سعی می کنی تا درونم را ببينی

اما حالا تو را ترک کرده ام

قصد نداشتم بروم

از پيش تو

خواهش می کنم سعی کن تا بفهمی ...

دستانم را بگير

دردها را رها کن

درونت را در ياب

تو نمی توانی خودت را پنهان کنی .

می دانم که تلاش می کردی

برای احساس کردن !

برای احساس کردن !

پ . ن : می رنجم و نفس می کشم و خيره می شوم و می انديشم و هر چه عميق تر ته نشين می گردم .

پ . پ . ن :

و این منم 

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

 در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی. 

 

 

مكتوب براي هميشه |

جمعه بیست و دوم آذر 1387-0:46 قبل از ظهر -المیرا

 

سکوت صدای گام هایم را باز پس می دهد.

با شب خلوت به خانه می روم.

گله ای کوچک از سگ ها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند.

خلوت شب آن ها را دنبال می کند

و سکوت نجوای گام هاشان را می شوید.

من او را به جای همه بر می گزینم

و او می داند که من راست می گویم.

او همه را به جای من بر می گزیند

و من می دانم که همه دروغ می گویند.

چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن

سنگدل بر گزیننده ی دروغ ها.

صدای گام های سکوت را می شنوم.

خلوت ها از باهمی سگ ها به دروغ و درندگی - بهترند.

سکوت گریه کرد دیشب.

سکوت به خانه ام آمد

سکوت سرزنشم داد

و سکوت ساکت ماند سرانجام.

چشمانم را اشک پر کرده است.

 

پ.ن : این روزها فقط به سایه ها فکر می کنم! سایه هایی که بوی کافور می دهند - سایه های پوچ - سایه هایی که همیشه همراهمند حتی در خواب !!!

 

مكتوب براي هميشه |

چهارشنبه هفدهم مرداد 1386-6:56 بعد از ظهر -المیرا

 

دیگر هرگز به تو سلام نخواهم کرد!چرا که سلام به مفهوم آغاز یک ارتباط است،آغاز یک دیدار،آغاز یک گفت و گو یا آغاز یک نامه،و آغاز ارتباط من و تو همان اولین سلام بود،من هیچ گاه حتی یک لحظه این ارتباط را نگسسته ام که بخواهم بار دگر آن را با سلامی آغاز کنم.تو پس از همان اولین سلام،هر نفس،هر تپش و هر لحظه با منی،بوده ای،هستی و خواهی بود،بنابراین نیازی به واژه هایی هم چون "سلام" و "خداحافظ" نیست،بی پرواتر بگویم،نیاز به هیچ واژه ای نیست و اگر می بینی که می نویسم،حکایت آن است که روح به ناچار برای وجود یافتن در این دنیا،لباس جسم می پوشد و احساس،جامه ی واژه!

آری می خواهم بنویسم،نامه پی نامه.می خواهم تمام اندیشه هایم را تجسم جوهرین بخشم.می دانی!تسکینی خاکی برای رنج های این حضور خاکی یافته ام.

نه قصه می نویسم و نه افسانه.این ها حقایقی هستند که در من رخ داده اند.می دانم که دیگران،در این روزهایی که همه ی زندگی از واقعیت ها و عقلانیت ها آکنده است،رخدادهای درونی مرا چندان که باید و شاید باور نمی کنند.

تو می دانی که این اتفاقات را،همه تجربه می کنند و هر یک به شکلی خاص.می دانی که این اتفاقات را همه باید تجربه کنند و حتی اگر لازم باشد،به خاطر آن،چندین و چند بار به دنیا آیند و از دنیا بروند،چه در هیات نیلوفری در مردابی ناشناخته یا به شکل همین مرد همسایه.حتی به هیات دم جنبانکی در جنگلی دور از دسترس انسان ها و حتی در قالب من یا تو.

 

 

زمان زیادی سپری شد،تا من دریابم که برای رسیدن به غایت کمال ممکن خویشتن خویشم،باید در همین زمان و مکان،در همین خاک،به همین شکل و در همین خانواده به دنیا می آمدم و باید همین مسیر را طی می کردم که تا کنون طی کرده ام.

من دریافته ام که اگر انسانی به راستی به دنبال حقیقت باشد،زندگی اش هر چه باشد و عامل هر اتفاقی که باشد،همان زندگی است که او را به حقیقت می رساند.هم اکنون می اندیشم که تمامی تجربه ها لازم بوده اند تا من دریابم که اگر به راستی در جست و جوی حقیقت باشم،همه ی اتفاقات و همه ی اعمالم مرا به آن می رسانند.من دریافته ام بهتر است به جای آن که نیروی خود را صرف فلسفه ی اعمالم و مشخص نمودن مرز میان گناه و ثواب و درست و نادرست نمایم،آن را صرف خالص نمودن نیت ها و پاک کردن احساسم کنم.حتی گاهی نتیجه و اثر روحی یک عمل که بر مبنای معیارهای نادرست و ناپسند است،می تواند به راستی رشد دهنده باشد!حتی لازم بود زمانی تو را خدای من نادیده بگیرم،شک کنم تا هم اینک چنین عاشقانه دوستت بدارم...

کاش واژه ها این قدر فقیر نبودند.کاش واژه هایی داشتیم ناب و عظیم تا این همه گرفتار توضیح و تمثیل و استعاره نمی شدیم...تا به حال هیچ چیز به اندازه ی حقارت واژه ها،مرا تنها نکرده است.گاه با تمامی وجود احساس می کنم آن چه که مرا از دیگری و دیگری را از من دور می سازد تفاوت داشتن و یا خاص بودن اندیشه ها و احساس ها نیست،بلکه ناتوانی واژه ها در میان ماست و هیچ انسانی برای انسانی دیگر قابل فهم نمی شد،اگر احساس در کلمات می گنجید.

من دیگر هرگز به تو سلام نخواهم کرد!!!

دیگرهیچ نیازی به واژه هایی هم چون "سلام" و "خداحافظ" نیست.

 

مكتوب براي هميشه |