|
دیگر هرگز به تو سلام نخواهم کرد!چرا که سلام به مفهوم آغاز یک ارتباط است،آغاز یک دیدار،آغاز یک گفت و گو یا آغاز یک نامه،و آغاز ارتباط من و تو همان اولین سلام بود،من هیچ گاه حتی یک لحظه این ارتباط را نگسسته ام که بخواهم بار دگر آن را با سلامی آغاز کنم.تو پس از همان اولین سلام،هر نفس،هر تپش و هر لحظه با منی،بوده ای،هستی و خواهی بود،بنابراین نیازی به واژه هایی هم چون "سلام" و "خداحافظ" نیست،بی پرواتر بگویم،نیاز به هیچ واژه ای نیست و اگر می بینی که می نویسم،حکایت آن است که روح به ناچار برای وجود یافتن در این دنیا،لباس جسم می پوشد و احساس،جامه ی واژه!
آری می خواهم بنویسم،نامه پی نامه.می خواهم تمام اندیشه هایم را تجسم جوهرین بخشم.می دانی!تسکینی خاکی برای رنج های این حضور خاکی یافته ام.
نه قصه می نویسم و نه افسانه.این ها حقایقی هستند که در من رخ داده اند.می دانم که دیگران،در این روزهایی که همه ی زندگی از واقعیت ها و عقلانیت ها آکنده است،رخدادهای درونی مرا چندان که باید و شاید باور نمی کنند.
تو می دانی که این اتفاقات را،همه تجربه می کنند و هر یک به شکلی خاص.می دانی که این اتفاقات را همه باید تجربه کنند و حتی اگر لازم باشد،به خاطر آن،چندین و چند بار به دنیا آیند و از دنیا بروند،چه در هیات نیلوفری در مردابی ناشناخته یا به شکل همین مرد همسایه.حتی به هیات دم جنبانکی در جنگلی دور از دسترس انسان ها و حتی در قالب من یا تو.

زمان زیادی سپری شد،تا من دریابم که برای رسیدن به غایت کمال ممکن خویشتن خویشم،باید در همین زمان و مکان،در همین خاک،به همین شکل و در همین خانواده به دنیا می آمدم و باید همین مسیر را طی می کردم که تا کنون طی کرده ام.
من دریافته ام که اگر انسانی به راستی به دنبال حقیقت باشد،زندگی اش هر چه باشد و عامل هر اتفاقی که باشد،همان زندگی است که او را به حقیقت می رساند.هم اکنون می اندیشم که تمامی تجربه ها لازم بوده اند تا من دریابم که اگر به راستی در جست و جوی حقیقت باشم،همه ی اتفاقات و همه ی اعمالم مرا به آن می رسانند.من دریافته ام بهتر است به جای آن که نیروی خود را صرف فلسفه ی اعمالم و مشخص نمودن مرز میان گناه و ثواب و درست و نادرست نمایم،آن را صرف خالص نمودن نیت ها و پاک کردن احساسم کنم.حتی گاهی نتیجه و اثر روحی یک عمل که بر مبنای معیارهای نادرست و ناپسند است،می تواند به راستی رشد دهنده باشد!حتی لازم بود زمانی تو را خدای من نادیده بگیرم،شک کنم تا هم اینک چنین عاشقانه دوستت بدارم...
کاش واژه ها این قدر فقیر نبودند.کاش واژه هایی داشتیم ناب و عظیم تا این همه گرفتار توضیح و تمثیل و استعاره نمی شدیم...تا به حال هیچ چیز به اندازه ی حقارت واژه ها،مرا تنها نکرده است.گاه با تمامی وجود احساس می کنم آن چه که مرا از دیگری و دیگری را از من دور می سازد تفاوت داشتن و یا خاص بودن اندیشه ها و احساس ها نیست،بلکه ناتوانی واژه ها در میان ماست و هیچ انسانی برای انسانی دیگر قابل فهم نمی شد،اگر احساس در کلمات می گنجید.
من دیگر هرگز به تو سلام نخواهم کرد!!!
دیگرهیچ نیازی به واژه هایی هم چون "سلام" و "خداحافظ" نیست.

|