ستاره های دریایی
یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود نویسنده ی خردمندی بود که عادت داشت هر روز صبح پیش از نوشتن کنار اقیانوس برود.روزی از روزها در حین پیاده روی در ساحل اقیانوس متوجه فردی در دوردست ها شد.همین طور که نزدیک و نزدیک تر می شد مرد جوانی را مقابل خود دید که به طرف زمین خم می شد و چیزی را بر می داشت و به آرامی به درون اقیانوس پرت می کرد.مرد خردمند هم چنان در حال نزدیک شدن با صدای بلند گفت:
" صبح به خیر! چه می کنی؟ "
مرد جوان مکثی کرد و سرش را بالا آورد و پاسخ داد:
" ستاره های دریایی را درون اقیانوس پرت می کنم. "
مرد خردمند گفت: " به گمانم می بایست می پرسیدم که چرا ستاره های دریایی را درون اقیانوس پرت می کنی؟ "
جوان جواب داد: "خورشید بالا آمده و مد هم تمام شده.اگر من آن ها را داخل اقیانوس پرت نکنم خواهند مرد. "
مرد با تعجب گفت: " اما مرد جوان مگر نمی بینی که ساحل کیلومترها ادامه دارد و ستاره های دریایی تا دوردست ها پراکنده شده اند؟ این امکان وجود ندارد که تو بتوانی تغییری در کل ماجرا ایجاد کنی. "
مرد جوان مودبانه حرف های مرد خردمند را گوش کرد.س۱س به طرف پایین خم شد ستاره ی دریایی دیگری از روی ساحل برداشت و به درون اقیانوس پرتاب کرد و پس از برخورد چندین موج به ساحل اقیانوس ادامه داد:
" حداقل این امکان وجود دارد که تغییری برای یکی از آن ها ایجاد کنم"