|
روزي از روزها ميان رنگ هاي دنيا بحثي آغاز شد هر يك از آن ها ادعا داشت كه بهترين مفيدترين و بهترين رنگ است.
رنگ سبز گفت:مسلما من مهم ترين رنگم چرا كه علامت زندگي و اميد هستم.
رنگ آبي حرفش را قطع كرد و گفت:تو فقط به زمين نگاه مي كني بهتر است به آسمان و دريا هم نگاه و فكر كني.
رنگ زرد با تمسخر گفت:جدي مي گويي؟من خوشحالي و شادماني و گرما را به جهان مي بخشم.خورشيد ماه وستاره ها نيز زرد هستند.
رنگ نارنجي نيز شروع به تعريف كرد:من رنگ سلامتي و قدرت هستم.ممكن است در تمام اوقات نباشم اما هنگام طلوع و غروب كه ظاهر مي شوم زيباييم آن قدر چشمگير است كه هيچ فردي به شما توجه نمي كند.
رنگ قرمز ديگر نتوانست تحمل كند و فرياد زد:آهاي!من فرمانرواي شما هستم.من رنگ خونم و خون يعني زندگي.
بنفش از جاي خود برخواست و گفت:من رنگ جلال و بزگي و قدرت هستم.پادشاهان و سرداران و كشيش ها و قديسين اغلب مرا انتخاب مي كنند چرا كه نشانه ي اقتدار و عقل هستم.
همين طور كه رنگ ها به يكديگر فخر مي فروختند ناگهان برق خيره كننده اي همه جا را روشن كرد و رعد غريد و باران باريد.باران بي وقفه باريد و رنگ ها از ترس به آغوش هم پناه بردند. در اين ميان باران شروع به صحبت كرد: شما با يكديگر مي جنگيد و هر كدام سعي مي كنيد ثابت كنيد كه از ديگري برتريد.آيا نمي دانيد كه هر يك از شما براي هدف خاصي به وجود آمديد و منحصر به فرديد؟دستان خود را به من بدهيد و بياييد. آن ها دست ها را به يگديگر دادند و به راه افتادند. باران ادامه داد: از حالا به بعد وقتي من مي بارم همه ي شما در پهناي آسمان ظاهر مي شويد تا به ياد داشته باشيد كه همگي مي توانيد با آرامش در كنار هم زندگي كنيد.

|