گفت:غم هايت را در جعبه ي سياه و شادي هايت را در جعبه ي طلايي قرار بده.
من به پند او گوش دادم و غم ها و شادي هايم را در جعبه ها ذخيره كردم.جعبه ي طلايي هر روز سنگين تر مي شد در حالي كه جعبه سياه در كمال تعجب همچون گذشته سبك بود.وقتي جعبه ي سياه را باز كردم ديدم سوراخي ته آن وجود دارد كه غم هايم از آن بيرون مي ريزد.
من منفذ را به خدا نشان دادم و شگفت زده گفتم:"متعجبم كه غم هايم كجا مي توانند رفته باشند.
"او لبخند زد و گفت:"همه ي آن ها اينجا پيش من است.جعبه ي طلايي براي حساب كردن بركات من به شماست و جعبه ي سياه براي خودتان است كه بگذاريد غم هايتان عبور كنند و بگذرند."
