| |
بس كه پيدا بودي,هيچ كس با خبر از نام و نشان تو نبود چشمه اي صاف و زلال در دل كوه,غنچه اي سرخ و نهان در دل مه هيچ كس در پي روح جوان تو نبود. نگران همه بودي,اما,هيچ كس نگران تو نبود.
نمي دانم چرا ولي هر سال درست در همين روز آتشي از زير خاكستر سر برون مي آرد و به خرمن ما مي افتد.خاطره ي دير ياسيني كه هر سال تكرار مي شود و پانتئوني كه هر سال تخريب مي شود.ديدن يک الهام دروني و غير قابل پيشبيني,گشودن دريچهاي توسط چشم شيشهاي و به آتش کشيدن تصور و خيال،به دام انداختن زندگي در لحظهاي كه هرگز برايت تکرار نشد و چه آسان زمين را به آسمان واگذار كردي و بر آبي ها خط قرمز كشيدي.در عرش چه گذشت كه آن را به فرش ما ترجيح دادي.كاش مي توانستم فاصله ي آسمان ها را كمتر كنم از نه قلعه بگذرم به آن جا برسم كه حق پيروز است آسمان را به زمين گره و ملاقات در شب آفتابي را رقم زنم و دري به خانه ي خورشيد بگشايم تا اين جنگ و صلح بي پايان پايان پذيرد هر چند كه از نخلستان تا پرديس را فاصله ي گام ها طولاني است و تا رجعت سرخ ستاره زماني باقي است ولي باور كن آبي خدا سياه كوچكش را كم دارد.

|