تبليغاتX
همه چیز تنها یک چیز است
همه چیز تنها یک چیز است

لطفا کمی مکث کنید !!!

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

جمعه سوم آذر 1385-2:52 بعد از ظهر -المیرا

 

شمع ها به آرامي مي سوختند.فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صداي آنان را بشنوي.

اولي گفت:"من صلح هستم.با توجه به اين كه هيچ كس نمي تواند براي هميشه مرا روشن نگاه دارد.من معتقدم كه از بين مي روم."
سپس شعله اش به سرعت كم شد و از بين رفت.

دومي گفت:"من ايمان هستم!با اين وجود من هم ناچارا مدت زيادي روشن نمي مانم بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم."
وقتي صحبتش تمام شد,نسيم ملايمي بر آن وزيد و شعله اش را خاموش كرد.

شمع سوم با ناراحتي گفت:"من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم.مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند.آن ها حتي عشق ورزيدن به نزديك ترين كسانشان را هم فراموش مي كنند."
و كمي بعد او هم خاموش شد.

ناگهان...

پسرك وارد اتاق شد و شمع هاي خاموش را ديد وگفت:چرا خاموش شده ايد؟قرار بود كه شما تا ابد روشن بمانيد."و با گفتن اين جمله شروع كرد به گريه كردن.

سپس شمع چهارم گفت:"نترس,تا زماني كه من روشن هستم,مي توانيم شمع هاي ديگر را دوياره روشن كنيم,من اميد هستم!"

كودك با چشم هاي درخشان,شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن كرد.

 

 

 

مكتوب براي هميشه |