فالگيردستمو گرفت. توچشام زل زد. سرماي زمستون تنم رو لرزوند. دستاش گرم و مهربون بود. دستام دستاشو مي شناخت! با صداي غريبي گفت: فالتو بگم؟ گفتم بگو! گفت: وقتي كه منتظرش نيستي از راه مي رسه! پا به خلوتت مي ذاره. زل مي زنه تو چشات طوري كه مهره هاي پشتت بلرزه!مي گي خود خودشه! حضورش معبد تنت رو ويرون مي كنه. مثل رستاخيزبا يك صدا زير و روت مي كنه! مثل طوفان نوح دنياتو به هم مي ريزه. مثل يونس تو كام يك ماهي بزرگ گمت مي كنه! مثل يوسف ازقعرچاه تاريكي نجاتت مي ده! مثل ابراهيم وسط هرم آتش خنكت مي كنه! از تو يه ني لبك چوبي صداشو مي شنوي! همه يك دست بوديم. حالا; تكه هاي پاره پاره ي من كجاست؟!
آه...ابراهيم منو بشكن! ابراهيم كجايي؟ بزن به اين تن پاره پاره كه وصل نيست, جداست. بزن كه هرضربه اي ازجانب تواتصال است به درياي هستي. ما همه به دنبال هيچ , پوچ شديم. دست هاي منتظرمان را بگيرتا بتوانيم حرص و طمع و حسد و كينه و خشم را بشكنيم. بت شكن دوباره بيدارشو. ما را فروبريز. دوباره ما را بساز! اين سازكهنه وغبارآلود را به نغمه هاي سحرانگيزداوود بيداركن. به معجزه ي عصاي موسي هشياركن. به دستان شفابخش عيسي زنده كن.
يه روزمن وتو, تو تن يه ني لبك چوبي با يه نفس هست شديم اما وقتي ازهم جا مونديم زندگي سخت وسادگي گم شد! حالا وقت نداريم به هم فكركنيم. همسايه ها رو نمي شناسيم. دست مهربوني با ما بيگانه شده. به من مربوط نيست, سقف من آباد شعارم شده. تا جدا باشيم درد هست. درهرانساني روح من و تو هم نفس مي كشه. روزي به زودي همه ي ما به درياي وصال پيوند مي خوريم.
فالگيردستم رو رها كرد. به آخر حرف هاي بلندش رسيده بود. دقيقه اي ميان بود و نبود سرگشته و رها بودم. ديگرخودم رو از تو بازنمي شناختم. دست هايم دست هاي تو بود. فاصله محو شد. به دريا رسيديم. من و تو غرق در هستي شناور! نزديك ترازهميشه به خدا بوديم.
