سال ها بود كه شبانه روزمشغول دعا ونيايش به درگاه او بودم . بود و نبودم را براي او گذاشته بودم. دار فاني را وداع و آن را به سراي باقي واگذار كردم وعطايش را به لقايش بخشيدم. روزي براي زيارت زورق آمون ازعبادتگاه خارج شدم. شيطان كه در گوشه اي از اين آشفته بازار دنيا در كمين بود به عبادتگاه وارد شد و در را به رويم بست. هنگام بازگشت وقتی در را به رويم بسته ديدم در زدم.
شيطان پرسيد: كيست؟
جواب دادم: من.
شيطان براي بار ديگرپرسيد: كيست؟
باز گفتم: من.
...
...
...
...
در آخر شيطان در را باز كرد و گفت: من هم عمري مشغول نيايش و ستايش پرودگارت بودم ولي فقط يك بار گفتم "من" و براي هميشه از درگاهش رانده شدم. تو چگونه مي تواني اين كلمه را چندين بار بر زبان بياوري؟!!!
