جاده بیدار است! به راه های نرفته،به رهگذران تعریف نشده،به آمد و شد روزهای کوتاه و بلند،به ستاره های نیمه شب و به ماه وقتی که در سیاهی شب می غلتد،فکر می کند. جاده از اول جاده نبود،یک کوه بود،یا صخره ای بزرگ،یا تپه ای شنی. جاده یک مانع داشت که نمی شد از آن عبور کرد،اما یکی آمد و با برداشتن اولین سنگریزه ها شروع کرد.از دل صخره ها گذشت تا به آن سمتی که می خواست رسید. بعد ازاو،رهروهای دیگر،آنقدرآمدند و رفتند تا خاک سخت،نرم شد.
من و تو از جاده ها عبور می کنیم،برای رسیدن به مقصدی،اما خود جاده به کجا می رسد؟ جاده برای مسافر،یک راهنماست،محل عبور است. جاده برای رهرو،یعنی خواست،قصد و اراده. جاده تصویر خواستن است،شکل رسیدن است. جاده برای مسافر وسوسه ی عبور است،عبور از هر مانعی که دلت می خواهد پشتش،چادر بزنی. جاده برای مسافری که در راه است،یعنی تغییر کردن.وقتی از جاده بترسی،اولین نشانه به شکل تردید و ترس به سراغت می آید و به تو می گوید که رهایش کن،بگذار همین جا که هستیم بنشینیم،اما روح فرمان می دهد "باید کوچ کرد" . گاهی باید از شکلی که ازخودمان می سازیم به سمت بی شکلی کوچ کنیم،تا احساس،نفس بکشد.

من و تو! می توانیم جاده های زیادی بسازیم. جاده ای که ما را به هم وصل می کند از میان تعبیر و تفسیرهای زیادی رد می شود،تا این که عاقبت به حقیقت برسد. برای عبور از این موانع،باید خودت را بشناسی،این که در کجا قرار داری و به دنبال چه چیزی هستی،اولین گام برای شناخت،خواست توست. روح همیشه به دنبال تازه هاست،به دنبال کشف حقیقت و لمس احساس هاست. وقتی روح،سفرخودش را به اعماق آغاز می کند،تنها با دیدن حقیقت و درک آن آزاد می شود.
تو یک مسافری! در حال حرکت مدام به سمت نا شناخته! به دنبال روشنایی درون،حرکت کن. دانایی به دنبال توست تا از طریق تو درک شود. در جست و جوی مدام،راه شکل می گیرد و به اندازه ی همه ی انسان ها،راهی برای وصول هست.
جاده... بیدار است. مسافر به جاده نگاه می کند و این بار جاده هم به مسافر نگاه می کند. نه آغازی هست و نه پایانی!همه چیز در هوای مه آلود گم شده به نظر می رسد. من... هنوز از تو خالی نشدم.هرگز شک نکن،جاده هنوز بیدار است و به تو نگاه می کند. منتظرم باش.