|
سکوت صدای گام هایم را باز پس می دهد.
با شب خلوت به خانه می روم.
گله ای کوچک از سگ ها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند.
خلوت شب آن ها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گام هاشان را می شوید.
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم.
او همه را به جای من بر می گزیند
و من می دانم که همه دروغ می گویند.
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن
سنگدل بر گزیننده ی دروغ ها.
صدای گام های سکوت را می شنوم.
خلوت ها از باهمی سگ ها به دروغ و درندگی - بهترند.
سکوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
چشمانم را اشک پر کرده است.
پ.ن : این روزها فقط به سایه ها فکر می کنم! سایه هایی که بوی کافور می دهند - سایه های پوچ - سایه هایی که همیشه همراهمند حتی در خواب !!!
|