احساس می کنم که می شناسمت
اما نمی دانم چگونه !!!
اما نمی دانم چرا !!!
می بينم که مرا احساس می کنی
همراه با من گريه می کنی
برايم حاضر به مردن بودی .
می دانم که به تو احتياج دارم
تو را می خواهم
تا تمام دردهايم را فراموش کنم .
در درونت
نمی توانی پنهان شوی .
می دانم که تلاش می کنی
تا کسی باشی که نمی توانی آن گونه باشی
سعی می کنی تا درونم را ببينی
اما حالا تو را ترک کرده ام
قصد نداشتم بروم
از پيش تو
خواهش می کنم سعی کن تا بفهمی ...
دستانم را بگير
دردها را رها کن
درونت را در ياب
تو نمی توانی خودت را پنهان کنی .
می دانم که تلاش می کردی
برای احساس کردن !
برای احساس کردن !
پ . ن : می رنجم و نفس می کشم و خيره می شوم و می انديشم و هر چه عميق تر ته نشين می گردم .
پ . پ . ن :
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی.